X
تبلیغات
دبستان پسرانه شهید حسن نیا

ن والقلم و ما یسطرون

+ نوشته شده توسط معلم در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت |

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی

به دلیل اتمام همکاری با افتخار اینجانب با مدرسه شهید حسن نیا از گذاردن پست جدید معذورم

امید اینکه مسئولین این مدرسه در هر چه پربارتر نمودن این وب همت شایسته ای بگمارند

از کادر آموزشی دبستان شهید حسن نیا علی الخصوص جناب آقای افشار مدیریت محترم این دبستان کمال تشکر را دارم که در این مدت به اینجانب اعتماد نموده و اجازه هدایت این وب را بر عهده این حقیر گذارده بودند

بودن در کنار همکاران محترم دبستان پسرانه شهید حسن نیا جای بسی سعادت بود . خاطره ی شیرین و تجربه ی مفیدی که یاد آن هرگز از ذهن و دلم نخواهد رفت و مرور آن یادآور تلاش و همدلی و انسجام کادر آموزشی این مدرسه خواهد بود. برای این عزیزان توفیقات روزافزون را از خداوند منان خواستارم.

از تمامی عزیزانی که در این مدت بنده را از نظرات سازنده خویش بهره مند ساختند کمال تشکر و امتنان را دارم . زین پس :

هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را يار باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاري فکند از دشمني
هر گلي کز باغ وصلش بشکفد، بي خار باد

+ نوشته شده توسط معلم در جمعه سوم تیر 1390 و ساعت |
هنگامی كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی روبرو شد.

آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون جاذبه كار نمی كنند .

( جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح كاغذ نمی ریزد… )

برای حل این مشكل آنها شركت مشاورین آندرسون را انتخاب كردند …

تحقیقات بیش از یك دهه طول كشید،

12میلیون دلار صرف شد و در نهایت :

آنها خودكاری طراحی كردند كه در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب كار می كرد،

روی هر سطحی حتی كریستال می نوشت،

و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتیگراد كار می كرد !!!

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند

آنها از مداد استفاده كردند !

نتیجه :


این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :

1. تمركز روی مشكل ( نوشتن در فضا ! )

2. یا تمركز روی راه حل ( نوشتن در فضا با خودكار !!! )

منبع :

http://lahof2010.blogfa.com  

+ نوشته شده توسط معلم در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت |
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش رو شیره مالید
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم.
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون و مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ...
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر
داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...


راستی اگه لحظه دقیق شکستن شیشه عمر برامون مشخص بود؛
در این زمان باقیمانده چه کارها که نمی کردیم و چه کارها که می کردیم ؟!


بر گرفته از : DiaMethod


 درگذشت نا باورانه آقای یوسف شرج شریفی معاونت  محترم اداره آموزش و پرورش شهرستان نوشهر  را به خانواده محترم شان و کلیه همکاران فرهنگی  تسلیت عرض  می نماییم 

از درگاه خداوند منان برای آن عزیز سفرکرده رحمت و مغفرت الهی و برای بازماندگان صبرو بردباری طلب می نماییم

روحشان شاد

+ نوشته شده توسط معلم در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 و ساعت |

و لايزالون يُقاتلونكم حتی يُرَّدوكُم عَنْ دينِكُم إن استطاعُوا

 چندیست که صدای کودکان عصرهای تابستان کمتر به گوش می آید بازی هفت سنگ جای خود را به بازی های کامپیوتری و پلی استیشن ها داده است خانواده ها به دنبال روش های آسانتر برای تربیت فرزندان خود هستند و کارتون های انیمیشنی بسیاری در سالهای اخیر خوراک فکری کودکان ما شده است که به عنوان منبع های ترویج فرهنگ و دین و اعتقاد به خوبی نقش خود را ایفا میکنند کارتونهای انیمیشنی که با جذابیت خاص خود چندین ساعت کودکان را جلوی تلوزیون ها نگه میدارد و آنها بیشترین وقت خود را صرف تماشای چنین برنامه هایی میکنند وبه خوبی با نقش های کارتونی ارتباط برقرار میکنند و خانواده ها نیز راضی و خرسند از این مسئله که کودکانمان اوقات فراغت خود را در خانه سپری میکنند .خانه ای که امن ترین مکان برای فرزندانشان است .

یکی از  مسائلی که امروزه بسیار مورد توجه است بحث تربیت کودکانی است که جامعه فردای ما را می سازند و اما این الگوهای فرهنگی به خوبی معرف هدف انسانها برای زندگی است به طوری که کودکان با تماشای اینگونه کارتون ها هدف از زندگی خود را محدود به زندگی دنیوی تصور نمی کنند!! این خوراک های فکری مناسب به گونه ای است که به خوبی در شخصیت سازی کودکان ما کمک میکند شخصیت هایی که کمترین تزلزل ها درآن هست و کمترین تناقض ها را احساس میکند در آموزشی که از این طریق دیده است و حقیقت هایی که در جامعه وجود دارد.

آیا فضائل انسانی  وجه تماییزی است که در این فیلم ها با عقاید خانواده های مسلمانان میتوان دید ؟؟!!!

طرز گفتار برخی نقش های کارتونی که آموزش ادب به کودکان ما میدهد کارتون های تخیلی که انسان را از واقعیت به دور میکند و باعث مایوس شدن کودکان شده در هنگام برخوردشان با حقیقت های زندگی و مشکلات آن نوعی سر خوردگی در کودکان ایجاد میکند که باعث بوجود آمدن تنبلی نیز  در آنها میشود گاهی اوقات نیز در ایجاد تفکرات پوچ گرایی در کودکان بسیار اثر گذار  است.روابط دختر و پسری که در برنامه هاستوده میشود  و در مقابل با وارد شدن این کودکان در جامعه مخالفت با این روابط را مشاهده میکنند و یا بیان مسائلی همچون ازدواج و ... که قبل از رسیدن سن کودکان برای دانستن چنین مسائلی برایشان مطرح میشود و باعث بروز فساد های اخلاقی میشود و بلوغ زود رس آنان را بوجود می آورد. الگوهای  زندگی کودکانمان تغییر کرده . ائمه ما جای خود رابه  سوپرمن ها و مردهای عنکبوتی داده اند و چه خوب است این پیشرفت در تکنولوژی پیشرفتی که انسان را به کمال و تعالی نزدیک کرده است آیا مشکل کودکان ما هستند ؟!!!! ویا نه پیشرفتی احتیاج نبوده است و یا مسئولان اشتباه میکنند و شاید برداشت ما از پیشرفت غلط است  و معنای آن راندانسته ایم ؟؟!!!!چطور میشود کودکان علاقه ای به دانستن زندگی پیامبرشان نداشته باشند.سمت و سویی که فرهنگ ما گرفته است باعث انحطاط ما برای دستبابی به اهداف متعالی میشود .وقتی برنامه هایی با محتوا تولید نمیشود انتظاری بیشتر از این نمی رود. البته خانواده ها نیز میتوانند نقش بسزایی در این مسائل ایفا کنند. 

منبع :http://www.fmvt.blogfa.com

+ نوشته شده توسط معلم در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت |

 زاده و دل باخته ی مصطفی                               سید آل علی مرتضی

سید مظلوم حسینی تویی                                  رنگ دل خون خمینی تویی

بیرق سبز شهدا دست توست                             کوکبه ی روح خدا دست توست

مرد تر از مردترین مردها                                     ای هدف دشنه ی بی دردها

امت تو خسته و بی درد نیست                            در صف یاران تو نامرد نیست

دست تو تا بر سر این مردم است                        سینه ی عشاق غدیر خم است

دشمن از این مرحله آگاه نیست                          نخل و علی هست ، ولی چاه نیست

نعره بزن تا که جنون گل کند                                در صف یاران تو خون گل کند

تا که ببینند شغالان پیر                                        هیمنه و غرش و جولان شیر

کوچه ی تو کوچه ی روح خداست                        خانه ی تو در حرم کربلاست

هر که زد از باده ی عشق تو جام                         باک ندارد ز خواص و عوام

قافله سالار تبار بسیج                                         می دمد از چشم تو روح خلیج

تا نگهت مست ابالفضل شد                                 دست تو هم دست ابالفضل شد

چشم امید شهدایی هنوز                                   یاور مردان خدایی هنوز

نور دل و دیده ی آلاله ها                                    چشم و چراغ همه ی واله ها

 روح خدا گر دل آرام داشت                                دل شده ای چون تو دل آرام داشت

لشگر تو مثل خودت بی ریاست                         مثل خودت عاشق روح خداست

از همه در بند تو عاشق ترند                              از همه ی دشت شقایق ترند

ای همه ی عشق ، تمام امید                           ای دل عشاق به راهت شهید

آن که تو را دیده و تغییر کرد                              با غم عشق تو چه تدبیر کرد

+ نوشته شده توسط معلم در جمعه سیزدهم خرداد 1390 و ساعت |

 در یك مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همكاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر كلاس دومی ها كار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بكنم.

از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت:
من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

یكه خورد و گفت: ممكن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی فهمم...

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: "من گاو هستم!"
- خواهش می كنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لكنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندكی به شما كمك كنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.
در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دكتر... عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه... !

+ نوشته شده توسط معلم در سه شنبه دهم خرداد 1390 و ساعت |

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس
.
شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند
.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد
.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد
.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،

آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.
روز چهارم، هيچ نگفت
.
شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ها بخواند
.
پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم
.
لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،

آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى .

+ نوشته شده توسط معلم در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت |

سنت عجیب دانش آموزان ژاپنی در آخرین جلسه امتحانات

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط معلم در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت |

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

____________
 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street


____________


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم .اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.


____________

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat


____________

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

 

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home


____________

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

 

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation


____________

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear


____________

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear


____________

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive


____________

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time


____________

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them


____________

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر


Thanks God Thanks God Thanks God

 

+ نوشته شده توسط معلم در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 و ساعت |